آتش عشق و هوس را فرقها باشد ميان
اعـتبار عشق را بـر معتبر بـيني عيان
پيشه ي تردامنان را در هوسبازي نگر
همره ابليس مي گردند،همي در خاكدان
عشقبازان را نگر بس سرفرازونيكنام
همـدم اهـل دلان انـدر زمين و آسمان
گرچه سوزد جانشان ازآتش سوداي عشق
درطواف شمع دارند سوزشي پروانه سان
واي بر آنكس كه برهرعهد مي باشد زبون
عـهد و پـيمان بگسلد غـافـل زپـيـدا و نهان
همچو مرداري شود منفور هر جنبنده اي
در شرار نفس خود آتش بگيرد هر زمان
ابتلاي عـشق مي سازد زپي فـيضي مدام
كـين تعالي نايد انـدر چـشم آن تـيره دلان
عهد بـا جانان چـو بندي در بيابان طلب
مرد ره گردي گرآري ذكرنامش برزبان
چون كه باشد عاقبت جسم وتن ما را فنا
اندرين وادي بيابي عمر خود را جاودان
بر حضورعشق آيد روزي اندر روز تو
سفره ي رنگين حق بـاشد ز بهرعاشقان
روشنان هر دلي از عشق مي دارد دوام
جان تو گلگون كند هم از برايش ناگهان
قبله ي اصحاب دل دردل چومي باشد مُقام
كـعبه و بتخانه را فـرقـي نـباشـد در جهان
اي پري! دم دركش وازاين حكايت ها گذر
كنج عزلت را گزين ورنه فنا گردي هرآن