بشنو شرح بنده اي دربند را تا بيابي زين حكايت پند را
سال ها بودش درين دنيا اسير هم نبودش بهره ي بانگ نفير
دايماً بود همره نا مردمان همنشين ناكسان ، نابخردان
عيش وعشرت بود كارهرشبش كفر و نفرت بود يار و همدمش
عشق دنيا ديدگانش بسته بود همچو زنجيري به پا پيچيده بود
سر به سر بودش به فكر انتقام هم نبود آرامشش از صبح و شام
تا بدانجايي رسيد احوال او غرقه در اميال گشت و سفله خو
اقربا ومحرمان ازدوراوگشته جدا با دلي بشكسته ، ذكر اي خدا
فاسدان و نا كسان هم ماه و سال قامت او را بكردند چون هلال
ديگرش تاب و توانش رفته بود يكه و تنها، قرارش رفته بود
ناگهان آه از نهادش بركشيد بر كف ماتم چو جانش را بديد
گفت: يارب! اين تن و جانم ستان يا كه من را از چنين غم ها رهان
آمدم بـر درگهت افكنده سر عاجز و درمانده و بشكسته پر
عشق دنيا را طلب چون كرده ام غافل از يادت چو خاطر كرده ام
شرمسارم روسيه از روي تو بنده ام آن بنده ي هر موي تو
لذت دنيا وجودم را بسوخت ديده ام از ديدن رويت بدوخت
گر بشد دوزخ مرا در اين جهان تو مگردان روي خود ازمن نهان
عاقبت ازلطف حق او شد رهين عالمي نورين جبين گشتش قرين
ز بخت نـيك بر او آخـر كـار بشد فرزانه اي از بهر او يار
به رويا ديد پيرآگهي شيرين بيان مهربان، آگه به اسرار جهان
گفت: تو زني فرياد از دنياي پست زهرغم را آن به جامت كرده است
جرعه اي از جام حق تو نوش كن آتش دنيا بدان خاموش كن
او تو را طاقت دهد از هر بلا او تو را سازد به لطفش مبتلا
تو نداني از چه در دنيا شدي؟ تو ز بالا آمدي ، والا شدي
او تو را با دست خود پرداختست جمله نعمت ها به پايت ريختست
در ره ظلمت دلت روشن كند در ره خود جان تو جوشن كند
در چه پنداري پسر؟! از حكمتش در مصيبت ها بيابي رحمتش
گر تو خواهي دست تو گيرد هرآن دست حق گير و برو تا بي كران
حال آن زنگار روحت پاك كن تيرگي ها را زجانت خاك كن
تا نگيري هم زكس دست نياز روح تو قابل نباشد بر فراز
ور بخواهي روح والا درحضور بايدت باشد نفرت ها به دور
صيقل روحت چنين آغاز كن بند دنيا پاره كن پرواز كن
اين جهان را سربه سر تو واگذار نفس خود ازكين وعصيان درگذار
روح را آذين نما با عشق حق تا كه جانت مي نباشد بي رمق
هر كه شد نزديكتر بر حق پاك جان او از رحمتش شد تابناك
تا بيابي خلقتت از بهر چيست ما ه وخورشيد وفلك ازبهركيست
عشق او باشد فزون از حدّ تو هست آگه او همي زاحوال تو
نور حق را در دلت روشن بدار تا كه نيرويت دهد در كارزار
اينچنين روياي پُر صدق و صفا كرد او را بنده ي مهر و وفا
روح سرشار منيّت دور كرد چشم دل بگشاد و آن پر نور كرد
گشت كوشايي به دفع هر شرر جان خود كردش زظلمت ها به در
باقي عمرش بشد مصروف خلق از فلق آسيمه سر برعشق حق