عاقبت خواست دلم با همه بیگانه شود

قدحی سر کشد و ساکن میخانه شود


همچو پروانه شود در بر آتشگه جان

به دمی پر کشد و آتش جانانه شود


قفس سینه ی خود، خانه ی ویرانه کند

نفسی در کشد و هم قفس خانه شود


بگمارد به طلب از یم جانش گهری

صدفی در طلب گوهر دردانه شود


برمیدست دلم از غم اغیار، دگر

ضامن عافیتش، گوشه ی کاشانه شود


غم بیهوده مخور، ای پری از شورش دل

دل شوریده، دلش خواست که دیوانه شود

#پریسا_فکری

+ تاريخ جمعه بیستم بهمن ۱۳۹۶ساعت 21:59 نويسنده پریسا |

هر ره كه تو دادي همه آنجا برهيديم

هر بـال كـه دادي چـو كـبوتر بـپريديم

 

صيـاد اگـر چـه بـر مـا دام بـگستـرد

صيد دل ما گشت و به دامش بخزيديم

 

آن را كه همو دانه و دامست به ره ما

بـر خـوان سخايش بـه تنعم بـرسيديم

 

در كوي تو اميد به وصلت چو رهاييست

بـر درگه تـو جـامـه ي تـن را بـدريـديـم

 

 

بـر گـرد تـو جانانه زنيم چـرخ پـريـوار

كز چرخ نواي خوش جانان بشنيديم

 

زان نغمه ي جانسوز كه جان را بـفزايد

از ظلمت اين خاك زبون خوش برهيديم

 

پروانه و شمع هر دو چو سوزند و فروزند

در راه وصـالـت ز تـبـاهي بـجهيـديـم

 

هر دم چو رسد شعشعه ي نور جمالت

شعشاع شعاعت همه بر جان بخريديم

 

ما را چو تو باشي ز ازل مقصد و مقصود

از مـحبـس تـن تـا بـه ابـد پـر بـكـشيديـم

 

+ تاريخ جمعه بیستم اسفند ۱۳۸۹ساعت 23:22 نويسنده پریسا |


هـمه درد مـرا ای جان مـن درمان تویی

به جان خسته ام هم مرهم و جانان تویی


حـرامـم بـاد هـر دم مـن زیـم بی یاد تـو

به قلبم صاحبی آن صاحب فرمان تویی


مونس خلوتگه من ساکنی درجان من

الفتی درمسکـنم برمنزلم سامان تویی


با توام زندان تن باشد مرا مأوای خوش

روشـنان محبسم امّـیـد نـورافـشـان تویی


جمله ی ذرّات من آکنده از ذرّات توست

اخـتر تابان من خورشید افـروزان تویی


گـر بیاسـایـم هـمی در آتـشیـن آغـوش تـو

مأمنم را مشعلی هرشعله ی رخشان تویی


هردَمی خواهم بنوشم زان دَم نوشین دَمت

یـاور شـیـریـن دَمانـم شـکّـر دوران تویی


از برای واژگانت می نهم جان در رهت

دلربای خوش بیانی شکّرین الحان تویی


بیکران دریای جانی،هـم خروشانی بـسی

همنفس دلدارمی امواج جان جوشان تویی


در صفای بحر تو چون رود آمیزم برت

صافی صاف مصفا صُفّه را گویان تویی


این پری بال وپرش را خوش گشوده بهرتو

بال پـروازش تـو بـاشی پـرّ او پـرّان تویی

+ تاريخ شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 5:24 نويسنده پریسا |


آتش عشق و هوس را فرقها باشد ميان

اعـتبار عشق را بـر معتبر بـيني عيان


پيشه ي تردامنان را در هوسبازي نگر

همره ابليس مي گردند،همي در خاكدان


عشقبازان را نگر بس سرفرازونيكنام

همـدم اهـل دلان انـدر زمين و آسمان


گرچه سوزد جانشان ازآتش سوداي عشق

درطواف شمع دارند سوزشي پروانه سان


واي بر آنكس كه برهرعهد مي باشد زبون

عـهد و پـيمان بگسلد غـافـل زپـيـدا و نهان


همچو مرداري شود منفور هر جنبنده اي

در شرار نفس خود آتش بگيرد هر زمان


ابتلاي عـشق مي سازد زپي فـيضي مدام

كـين تعالي نايد انـدر چـشم آن تـيره دلان


عهد بـا جانان چـو بندي در بيابان طلب

مرد ره گردي گرآري ذكرنامش برزبان


چون كه باشد عاقبت جسم وتن ما را فنا

اندرين وادي بيابي عمر خود را جاودان


بر حضورعشق آيد روزي اندر روز تو

سفره ي رنگين حق بـاشد ز بهرعاشقان


روشنان هر دلي از عشق مي دارد دوام

جان تو گلگون كند هم از برايش ناگهان


قبله ي اصحاب دل دردل چومي باشد مُقام

كـعبه و بتخانه را فـرقـي نـباشـد در جهان


اي پري! دم دركش وازاين حكايت ها گذر

كنج عزلت را گزين ورنه فنا گردي هرآن

+ تاريخ سه شنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۸ساعت 5:14 نويسنده پریسا |

شنیدستم شدی از زندگی سیر

به دوران جوانی گشته ای پیر


حلاوت های تو تلخی سم شد

صلابت های تو افتاده بر زیر


بیالودی قد رعنای خود را

ز افیون جان تو در بند و درگیر


تو را لایق نباشد این اسارت

بدرّان حلقه های یوغ و زنجیر


همه آیین خود آذین حق کن

ز نور حق دلت گردد دل شیر


به همت تا توانی سر بیفراز

ز سر افکندگی باشی تو دلگیر


تو را شایستگی بر سرفرازیست

مبادا همتت باشد بسی دیر


پری سوز دلش را گفت زینسان

قلم بر خون دل آورد تحریر

+ تاريخ یکشنبه یازدهم بهمن ۱۳۸۸ساعت 3:32 نويسنده پریسا |


آنـكه صافـست و ز اسـرار صفا آگـاه شد

همچوشمعي سربه پايش هرگهي بيگاه شد


ساز دل بنواخت بر آن پرده ي سوزوگداز


آگهي كـز خود بـرون شد جمله ناآگاه شد


چون بزد زخمه به آن زخم دل خونين خود

همره خونين دلان تـا بي كران هـر گاه شد


اي پري! سوزدلت درپرده ی سازاست وبس

ساز دل از سوز دل خنیاگر درگاه شد

+ تاريخ یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۸۸ساعت 15:50 نويسنده پریسا |


که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست

که آن جا کم رسد عاشق و معشوق فراوانست

که تا نازی کنیم آن جا و بازاری نهیم آن جا

که تا دل‌ها خنک گردد که دل‌ها سخت بریانست

نباشد این چنین شهری ولی باری کم از شهری

که در وی عدل و انصافست و معشوق مسلمانست

که این سو عاشقان باری چو عود کهنه می‌سوزد

وان معشوق نادرتر کز او آتش فروزانست

خداوندا به احسانت به حق نور تابانت

مگیر آشفته می‌گویم که دل بی‌تو پریشانست

تو مستان را نمی‌گیری پریشان را نمی‌گیری

خنک آن را که می‌گیری که جانم مست ایشانست

اگر گیری ور اندازی چه غم داری چه کم داری

که عاشق چون گیا این جا بیابان در بیابانست

بخندد چشم مریخش مرا گوید نمی‌ترسی

نگارا بوی خون آید اگر مریخ خندانست

دلم با خویشتن آمد شکایت را رها کردم

هزاران جان همی‌بخشد چه شد گر خصم یک جانست

منم قاضی خشم آلود و هر دو خصم خشنودند

که جانان طالب جانست و جان جویای جانانست

که جان ذره‌ست و او کیوان که جان میوه‌ست و او بستان

که جان قطره ‌ست و او عمان که جان حبه‌ست و او كانست

سخن در پوست می‌گویم که جان این سخن غیبست

نه در اندیشه می‌گنجد نه آن را گفتن امکانست

خمش کن همچو عالم باش خموش ومست وسرگردان

وگر او نیست مست مست چرا افتان و خیزانست

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم دی ۱۳۸۸ساعت 8:38 نويسنده پریسا |



سـماع از بهر جان بی ‌قـرارست

سبک برجه چه جای انتظارست


مشین این جا تو با اندیشه خویش

اگـر مـردی برو آن جا که یـارست


مگو بـاشـد کـه او مـا را نـخواهـد

که مرد تشنه را با این چه کارست


کـه پـروانـه نـیندیـشد ز آتـش

که جان عشق را اندیشه عارست


چـو مرد جنگ بانگ طبل بشنید

در آن ساعت هزار اندر هزارست


شنیدی طبل برکش زود شمشیر

که جـان تـو غلاف ذوالفقارست


بزن شمشیر و ملک عشق بستان

کـه ملک عـشق ملک پـایـدارست


حسین کـربلایی؟ آب بگذار

که آب،امروز تیغ آبدارست

+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۸ساعت 12:6 نويسنده پریسا |



من و اين غبار اندوه ، بــه كـجا رسانـدم باز

كه همي گدازم از غم،چو شكسته بال پرواز


مرغ بي بال پر جان،بنشسته است به كنجي

به خيال روي و وصلت،به اميدت شده دَمساز


تويي آن سرّ نهفته بـــه مــثال كـيــمــيـايي

بــرسـان طـلاي جـودت ، ز بــَر دفــينه ي راز


بشو چو پرده ي سازم،كه نـوازمـت به هر دم

بسُراي شور و نوايم ، مي بخوانمت به آواز


زخـــمه ي ساز دلــم را به وفاي نام مهرت

بزنم به مهرورزي ، بشوم به كـــامــت اياز


بال پــرواز پري را بگشاي ، اشــارتــي كن

پـــر بر پــــرّ دلــم نـه، تا سپارمت همه ناز

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم آذر ۱۳۸۸ساعت 13:12 نويسنده پریسا |



دلم بـگرفته زين عالم ، زهي آن عـالم بـالا

كه تابي بيش ازينم نيست،برفته نوردر يغما


عدوّت بر عطوفت ، سراسر گـشته است چيـره

عدالت را نباشدهيچ معنا،صداقت نيست پا برجا


ازاين آفات ظلماني ، دريـن دنـياي حيراني

شـكايتها بـخواهم بـرد به آن ديــوان اســتيفا


بـشويم دست،سپارم ارض را ارزاني دونان

شوم ايـمن،روم مـن زودتـر زيـن عالم سفلي


چه خوش باشد همي واصل شدن بردرگه جانان

بـگردم فـارغ از خـاك و رسـم بـر طـارَم اعلي


سعادت را به بر گيرم،چو يوسف پركشم از چاه

كواكب مصرمن گردند، گزينم خـوش تـرين ماُوا


شده سرتا به پا چون شمع،سوزان اين تن وجانم

چـه پـايي اي پـري ؟ پـرواز كـن بـر عـالـم عليا


+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۸۸ساعت 17:43 نويسنده پریسا |